
برنج را از هفت الی هشت ساعت قبل با مقداری آب و نمک خیس کرده بادمجانها را نیز به مدت یک ساعت در مقداری آب و نمک قرار می دهیم تا تلخی آن گرفته شود. سپس بادمجان ها را شسته و در آبکش ریخته و با دستمال تمیز خشک می کنیم.
یک طرف آنها را در روغن سرخ کرده، روی حوله کاغذی گذاشته تا روغن اضافی آن گرفته شود. سینه مرغ را با نمک، فلفل و نیمی از زعفران مزه دار کرده و در روغن تفت می دهیم.
در این فاصله، در قابلمه مناسبی آب را جوش آورده برنج خیس شده را داخل آن می ریزیم. در فاصله ای که برنج پخته میشود، تخم مرغ ها را با همزن دستی زده، با ماست، نمک، بقیه زعفران و نیمی از کره مخلوط می کنیم. مقداری از مایه را برای کف قابلمه کنار می گذاریم.
سپس برنج را در آبکش ریخته، نیمی از برنج را با مایه ته چین مخلوط می کنیم. کف و دیواره ظرف مناسبی را با روغن مایع چرب کرده و روی حرارت ملایم قرار می دهیم تا داغ شود.
سپس از روی حرارت برداشته، از مایه ته چینی که کنار گذاشته بودیم، کف ظرف ریخته و بادمجان ها را طوری می چینیم که طرف سرخ نشده آن زیر باشد و روی آن یک ردیف مرغ قرار می دهیم.
دوباره مقداری از مایه ته چین ریخته، پس از آن بادمجان و مرغ را می گذاریم. روی آن را با مایه ته چین و برنج پر کرده و روی حرارت قرار می دهیم. زمانی که بخار برنج بلند شد بقیه کره را با حرارت ملایم داغ کرده، روی آن می ریزیم و می گذاریم با حرارت ملایم دم بکشد.
.:: همچنین ببینید ::.
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
سهشنبه 12 مرداد 1395 ساعت 10:24 |
بازدید : 313 |
نویسنده :
بهی
| ( )
|
ناشنوایی خواست به احوالپرسی بیماری برود. با خودش حساب و کتاب کرد که نباید به دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن که بیمار هم نفهمد او صدایی را نمی شنود باید از پیش پرسش های خود را طراحی کند و جواب های بیمار را حدس بزند.
پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار را طراحی کرد . با خودش گفت « من از او می پرسم حالت چه طور است و او هم خدا را شکر می کند و می گوید بهتر است . من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن چه خورده ای .
او لابد غذا یا دارویی را نام می برد. آنوقت من می گویم نوش جانت باشد پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی را می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و همه بیماران را شفا می دهد و ما هم او را به عنوان طبیبی حاذق می شناسیم.
مرد ناشنوا با همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین که رسید پرسید حالت چه طور است ؟ اما همسایه بر خلاف تصور او گفت دارم از درد می میرم. ناشنوا خدا را شکر کرد. ناشنوا پرسید چه می خوری ؟ بیمار پاسخ داد زهر ! زهر کشنده !
ناشنوا گفت نوش جانت باشد. راستی طبیبت کیست؟ بیمار گفت عزرائیل ! ناشنوا گفت طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک. و سرانجام از عیادت دل کند و برخاست که برود اما بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد که این مرد دشمن من است که البته طبیعتا همسایه نشنید و از ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد.
مولانا در این حکایت می گوید بسیاری از مردم در ارتباط با خداوند و یکدیگر ، به شیوه ای رفتار می کنند که گرچه به خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود اما تاثیر کاملاً برعکس دارد.
.:: همچنین ببینید ::.
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
|
سهشنبه 12 مرداد 1395 ساعت 10:10 |
بازدید : 416 |
نویسنده :
بهی
| ( )
|
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0